سینما برای بسیاری از ما فقط مجموعهای از تصویرها روی پرده نیست؛ بخشی از خاطره و زندگی است؛ از سالنهای تاریک و فیلمهایی که در کودکی و نوجوانی با شوق میدیدیم تا امروز که فیلمها را گاه در کوچکترین صفحهها تماشا میکنیم. اما در میان این تغییر، یک پرسش همچنان باقی است؛ چرا با وجود پیشرفت شگفتانگیز ابزارهای فیلمسازی، بسیاری از آثار امروز آن ماندگاری و تأثیر فیلمهای نسلهای پیشین را ندارند؟ شاید پاسخ را نه در دوربین و تکنولوژی، که در چیزی قدیمیتر باید جستوجو کرد؛ در ادبیات، در خواندن و در توانایی دیدن جهان.
به گزارش اختصاصی پایش جنوب – علی دولیخانی (شیدا)؛ سینما، نامی که برای همه ما یادآور خاطرهای است. بیشک همه ما با سینما و فیلمها خاطرهای داریم؛ خاطرههایی از روزهای خوش یا حتی تلخ. خاطره روزهایی که کودک و نوجوان بودیم و سینما رفتن یکی از تفریحاتی بود که شوق و ذوقی در ما به وجود میآورد؛ رفتن به سالنی تاریک، نشستن روی صندلی و انتظار برای روشن شدن پردهای که قرار بود ساعتی ما را از جهان خودمان جدا کند و به جهان دیگری ببرد.
برای بسیاری از ما، سینما فقط فیلم دیدن نبوده است؛ بخشی از زندگی بوده. شاید به همین دلیل است که حتی امروز، با وجود توسعه پلتفرمهای آنلاین، شبکههای اجتماعی و امکان تماشای فیلم در هر ساعت و هر مکان، هنوز عدهای ترجیح میدهند فیلم را روی پرده سینما ببینند. چیزی در تجربه جمعی سینما وجود دارد که در صفحه کوچک تلفن همراه یا حتی تلویزیون خانه پیدا نمیشود؛ همان تاریکی، همان پرده، صدای جمعی خنده یا سکوت تماشاگران و لحظهای که همه با هم به یک تصویر نگاه میکنند.
امروز اما باید پذیرفت که سینما دیگر آن تبوتاب گذشته را ندارد؛ دستکم نه به همان شکلی که برای نسلهای پیشین داشت. روزگاری که نامهایی همچون بهرام بیضایی، عباس کیارستمی، ناصر تقوایی، داریوش مهرجویی و دیگر فیلمسازان نسلهای پیشین، هر کدام بخشی از تاریخ سینمای ایران را میساختند. سینمایی که بعدها از آن با عنوان «موج نو» یاد شد و تلاش کرد زبان تازهای برای روایت انسان ایرانی، جامعه، سیاست، ادبیات و زندگی روزمره پیدا کند.
اما امروز فضای فیلمسازی تغییر کرده است. نسلی تازه آمده؛ نسلی که با ویدئو، سیدی، اینترنت، دانلود فیلم و حالا پلتفرمهای نمایش آنلاین بزرگ شده است. نسلی که دسترسیاش به تصویر، بیش از هر نسل دیگری در تاریخ است. دوربین در جیب همه ماست، نرمافزارهای تدوین در دسترساند و دیگر ساختن یک فیلم کوتاه، از نظر تجهیزات، الزاماً به امکانات عظیم گذشته نیاز ندارد.
پس پرسش اینجاست: اگر ابزار تصویر تا این اندازه پیشرفت کرده، چرا هنوز بسیاری از فیلمسازان جوان احساس میکنند نمیتوانند اثری بسازند که مانند برخی آثار نسلهای گذشته ماندگار و تأثیرگذار شود؟
شاید پاسخ را باید جایی بیرون از دوربین جستوجو کرد.
شاید مسئله، خودِ تصویر نیست؛ مسئله چیزی است که پیش از تصویر وجود دارد: کلمه.
سینما پیش از آنکه تصویر باشد، روایت است
سینما را نمیتوان فقط هنر تصویر دانست. تصویر، صدا، موسیقی، بازیگری، نور، تدوین و میزانسن، همه ابزارهایی هستند که در نهایت باید چیزی را روایت کنند. و روایت، بدون جهان فکری و ادبی، خیلی زود تبدیل به مجموعهای از تصاویر زیبا اما فراموششدنی میشود.
ادبیات در این میان اهمیت زیادی پیدا میکند. نه به این معنا که هر فیلمساز باید حتماً رماننویس یا شاعر باشد، بلکه به این معنا که فیلمساز باید جهان ادبیات را بشناسد؛ باید بتواند بخواند، بفهمد، مقایسه کند و از میان کلمات، انسان و جهان را دوباره کشف کند.
سینما از همان ابتدا نیز هنری ترکیبی بوده است؛ هنری که ادبیات، تئاتر، موسیقی، نقاشی و عکاسی را در خود جمع کرده است. به همین دلیل است که گاهی برای توصیف یک تصویر میگوییم «شبیه شعر است» یا درباره یک صحنه میگوییم «مثل یک نقاشی است». سینما میتواند همه این زبانها را به زبان خودش تبدیل کند.
مشکل از جایی آغاز میشود که فیلمساز فقط تکنیک را یاد بگیرد و جهان را نخواند.
امروز میتوان با یک دوربین کوچک، تصویری بسیار زیبا گرفت. میتوان رنگ فیلم را به شکل حرفهای اصلاح کرد، صدا را تمیز ضبط کرد و با نرمافزارهای پیشرفته تدوین کرد. اما هیچکدام بهتنهایی به یک فیلم معنا نمیدهند. تکنولوژی میتواند کیفیت تصویر را بهتر کند، اما نمیتواند به جای فیلمساز فکر کند.
شاید یکی از تفاوتهای مهم نسلهای پیشین با امروز نیز همین باشد؛ آنها فقط فیلم نمیدیدند، میخواندند.
ابراهیم گلستان نمونهای روشن از این پیوند میان ادبیات و تصویر است. حتی نام «گلستان» نیز در زندگی او با ادبیات سعدی پیوند خورده است؛ خود او درباره انتخاب این نام خانوادگی گفته بود که پدرش نام روزنامهاش، «گلستان»، را از کتاب سعدی گرفته بود.
در سینمای او، ادبیات صرفاً مادهای برای اقتباس نبود؛ زبان، ریتم، جمله و شیوه روایت ادبی به بخشی از ساختار فیلم تبدیل میشد.
داریوش مهرجویی
مهرجویی نیز از همین خانواده است؛ فیلمسازی که اقتباس ادبی برایش صرفاً انتقال یک داستان از کتاب به پرده نبود. از «گاو» تا «دایره مینا»، از «پستچی» تا «سارا» و «هامون»، ادبیات بارها در سینمای او به زبان دیگری تبدیل شد. «هامون» نمونه مهمی است؛ فیلمی که مهرجویی درباره آن از تأثیر «بوف کور» صادق هدایت سخن گفته و پژوهشهای دانشگاهی نیز رابطه و شباهتهای آن با اثر هدایت را بررسی کردهاند. در عین حال، «هامون» از «هرتزوگ» سال بلو و تجربه شخصی مهرجویی نیز تأثیر گرفته است.
مسئله این نیست که فیلمساز امروز باید مانند مهرجویی یا گلستان فیلم بسازد. اتفاقاً برعکس؛ باید زبان خودش را پیدا کند. اما پیدا کردن زبان شخصی، بدون داشتن یک جهان شخصی ممکن نیست و جهان شخصی نیز بدون خواندن، دیدن، تجربه کردن و فکر کردن شکل نمیگیرد.
هرمزگان؛ سرزمینی که سینما بارها به سراغش آمده است
روز سینما، شاید فرصت خوبی باشد که از تهران و تاریخ رسمی سینمای ایران کمی فاصله بگیریم و به جنوب نگاه کنیم؛ به سرزمینی که در طول دهههای گذشته بارها مقابل دوربین فیلمسازان قرار گرفته است.
هرمزگان فقط یک لوکیشن زیبا برای سینما نبوده است. در آثار برخی فیلمسازان، این سرزمین به موضوع تبدیل شده؛ به انسان، فرهنگ، آیین، اقتصاد، دریا، مهاجرت، موسیقی و زندگی.
یکی از مهمترین نامها در این میان، ناصر تقوایی است؛ فیلمسازی که بخش مهمی از شناخت سینمایی ما از جنوب و فرهنگ آن، با آثار او پیوند خورده است.
«باد جن» یکی از مهمترین نمونههاست؛ مستندی که به آیین «اهل هوا» و مراسم زار در جنوب میپردازد و بعدها این علاقه تقوایی به فرهنگ جنوب در آثار دیگری نیز ادامه پیدا میکند. تقوایی در سال ۱۳۵۰ مستند «موسیقی جنوب: زار» را ساخت و سالها بعد نیز «کشتی یونانی» را در سال ۱۳۷۷ به تصویر کشید.
ناصر تقوایی
«پنجشنبه بازار میناب» نیز یکی دیگر از این آثار است؛ فیلمی مستند که تقوایی در سال ۱۳۴۸ و در قالب ۱۶ میلیمتری و سیاهوسفید ساخت و در آن زندگی و رفتوآمد مردم در بازار هفتگی میناب را ثبت کرد.
امروز وقتی این تصاویر را میبینیم، شاید ارزش آنها فقط در ارزش سینماییشان نباشد. این فیلمها تبدیل به سند شدهاند؛ سندی از آدمها، لباسها، بازارها، آیینها، معماری و شیوه زندگی مردمی که بخشی از آن جهان امروز دیگر به همان شکل وجود ندارد.
این شاید یکی از مهمترین کارکردهای سینما باشد: ثبت چیزی که ممکن است فردا دیگر وجود نداشته باشد.
اما تقوایی تنها فیلمسازی نیست که دوربینش را به سمت جنوب و هرمزگان برد.
کامران شیردل نیز از فیلمسازانی است که در کارنامهاش توجه به جنوب و مسائل اجتماعی و صنعتی دیده میشود. در کارنامه او «طرح گناوه» در سال ۱۳۶۸ ثبت شده؛ مستندی درباره طرح صنعتی گناوه و توسعه مبادی صادرات نفتی ایران.
خسرو سینایی نیز به هرمز و جنوب رفت و در گفتوگویی درباره پروژهای که در جزیره هرمز دنبال میکرد، از ظرفیتهای طبیعی، آداب و رسوم، پوشش و استفاده از چهرهها و استعدادهای بومی سخن گفته است. نگاه سینایی به هرمز نیز فقط ثبت طبیعت جزیره نبود؛ او تلاش داشت آن را در قالب یک مستند داستانی روایت کند.
و در میان فیلمسازانی که باید بیش از این درباره حضورشان در جنوب و هرمزگان سخن گفت، حسن بنیهاشمی جایگاهی ویژه دارد.
بنیهاشمی سالها در بندرعباس کار کرد و مجموعه ۱۳ قسمتی «راه دور دریا» را در فاصله سالهای ۱۳۵۶ تا ۱۳۶۱ ساخت؛ مجموعهای که بخشهایی از تاریخ، کشاورزی، دریانوردی، صید و صیادی، مهاجرت، روابط انسانی، صنایع دستی، طبیعت و جغرافیای هرمزگان را ثبت کرد.
حسن بنی هاشمی
اهمیت «راه دور دریا» شاید امروز بیشتر از گذشته قابل درک باشد. چرا که دوربین بنیهاشمی چیزهایی را ثبت کرد که بعدها بخشی از آنها تغییر کرد یا از میان رفت. تصاویر بندرها، آدمها، بازارها و مناسبات اجتماعی آن روزگار، امروز فقط فیلم نیستند؛ بخشی از حافظه تصویری هرمزگاناند.
حتی درباره فیلمهای هشت میلیمتری بنیهاشمی نیز سالهاست این نگرانی وجود دارد که بخش مهمی از آن میراث تصویری، نیازمند نگهداری و آرشیو جدی است؛ تصاویری از بندرعباس دهه ۴۰ و ۵۰ که میتوانند برای شناخت تاریخ اجتماعی شهر اهمیت زیادی داشته باشند.
در کنار این نامها، فیلمسازان و هنرمندان دیگری نیز در جنوب کار کردهاند؛ از ابراهیم گلستان و کامران شیردل تا ناصر تقوایی، خسرو سینایی، محمدرضا اصلانی و ابراهیم مختاری. هرکدام به شیوه خود بخشی از این سرزمین را دیدهاند و چیزی به تصویر کشیدهاند که امروز بخشی از حافظه سینمایی و فرهنگی ماست.
و در خود هرمزگان نیز سینما تنها به حضور فیلمسازان غیربومی محدود نمانده است. منصور نعیمی و حسن بنیهاشمی از جمله چهرههایی هستند که سالها در این جغرافیا کار کردند و تلاش کردند جنوب را نه از پشت پنجره یک مسافر، بلکه از درون زندگی آن ببینند.
میراثی که هنوز تمام نشده است
شاید مسئله امروز سینمای هرمزگان فقط این نباشد که چه فیلمی ساخته میشود؛ مسئله مهمتر این است که با میراث تصویری گذشته چه میکنیم. چه تعداد از فیلمهای تقوایی درباره جنوب امروز در دسترس جوانان این سرزمین است؟ چه تعداد از آثار حسن بنیهاشمی در آرشیوهای مطمئن نگهداری میشود؟ چند جوان هرمزگانی «راه دور دریا» را دیدهاند؟ چند نفر از فیلمسازان جوانی که امروز با دوربینهای دیجیتال در بندرعباس، میناب، قشم، جاسک، بندرلنگه و دیگر نقاط استان فیلم میسازند، آثار فیلمسازانی را که پیش از آنها در همین جغرافیا دوربین به دست گرفته بودند، دیدهاند؟ شاید اگر قرار است نسل جدیدی از فیلمسازان هرمزگان شکل بگیرد، نخست باید این حافظه را دوباره پیدا کند.
ما قرار نیست تقوایی باشیم، گلستان باشیم، بنیهاشمی باشیم یا کیارستمی. قرار است خودمان باشیم. اما برای پیدا کردن «خودمان»، باید بدانیم چه کسانی پیش از ما آمدهاند، چه دیدهاند و چگونه دیدهاند. روز ملی سینما شاید بیش از آنکه روز جشن گرفتن سینما باشد، روزی برای پرسیدن همین پرسشهاست.
سینمای ایران بیش از صد سال است که با ما زندگی میکند. از نخستین نمایشهای سینماتوگراف در ایران تا امروز، تصویر بخشی از حافظه این سرزمین شده است. ۲۱ شهریور نیز از سال ۱۳۷۹، همزمان با بزرگداشت صدمین سال ورود سینما به ایران، به عنوان روز ملی سینما شناخته شد.
اما سینما فقط در تاریخ سینما، جشنوارهها و سالنهای بزرگ نیست. سینما گاهی یک دوربین ۱۶ میلیمتری است که در بازار میناب میچرخد. گاهی صدای دهل و مراسم زار در یک روستای جنوبی است. گاهی تصویر یک ماهیگیر، یک بازار، یک لنج، یک خانه قدیمی یا کودکی است که در کوچهای خاکی میدود. گاهی هم فیلمسازی جوان است که امروز با یک دوربین کوچک، در گوشهای از هرمزگان ایستاده و میخواهد چیزی را ثبت کند که شاید فردا دیگر وجود نداشته باشد. شاید سینمای آینده ما دقیقاً از همینجا شروع شود؛ نه از دوربینهای گرانتر و نرمافزارهای پیچیدهتر، بلکه از دیدن. از خواندن. از شناختن سرزمین. از شناختن آدمها. و از بازگشت دوباره به ادبیات. چون شاید پیش از آنکه بخواهیم فیلم بسازیم، باید دوباره یاد بگیریم که جهان را بخوانیم.
و شاید روزی که توانستیم جهان خودمان را درست بخوانیم، بتوانیم آن را درست هم به تصویر بکشیم. آن وقت، سینما دوباره میتواند همان چیزی باشد که سالها پیش بود: پنجرهای رو به جهان؛ و آینهای رو به خودمان.